از دور اتوبوس رو می بینم که به ایستگاه نزدیک می شه، توی این هوای بارونی مونده ام که بِدَوَم که به اتوبوس برسم و خیس شدنِ به دلیل پا گذاشتن توی چاله های آب رو به جون بخرم یا وایسم که اتوبوس بعدی بیاد. دل رو به دریا میزم و تا ایستگاه میدَوَم. انگار که روزِ شانسم باشه، راننده ی مهربون اتوبوس کمی صبر می کنه تا به ایستگاه برسم و سوار شم. اتوبوس مثل همیشه شلوغه … از یه طرف به خاطر دویدن دارم نفس نفس میزنم، از طرف دیگه هوای اتوبوس اونقدر گرفته که انگار اکسیژنی وجود نداره! نفسهام به شماره افتاده… دختری که طرف چپم وایساده یه کیف به اندازه گاوصندوق به دوش داره! هر چند لحظه یه بار هم به بهونهای مختلف یه چیزی رو از کیفش بر میداره و میذاره ، در همین بین آرِنجش رو با فشار ۱۰۰۰ کیلو پاسکال به استخوانای کتفِ از همه جا بی خبرِ بنده میزنه! یه بار به بهونه ی درآوردن دستمال، یه بار در آوردن لوازم آرایش، یه بار به بهونه ی گذاشتن دستمال! یه بار به بهونه ی گذاشتن لوازم آرایش! …. هی به خودم میگم بی خیال، چند ایستگاه دیگه یا اون پیاده میشه یا من!

صدای پیامک گوشی ام میاد. شروع میکنم به تایپِ جوابِ پیامک. بعد از چند ثانیه حس میکنم یه نگاهِ سنگین رومه. اول فکر میکنم دارم اشتباه می کنم، سرم رو از روی گوشی ام میارم بالا، در کمال تعجب می بینم که بله! خانوم خودشون رو یه طوری کشیدن این طرف که کامل بر صفحه گوشیِ بنده تسلط داشته باشن! دیگه داره کلافه ام میکنه… با خودم کلنجار میرم که به اینجور آدمی چی باید گفت که خودش شروع به حرف زدن میکنه: «چیه؟ آدم ندیدی؟»

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   منابع ویتامین A، علائم کمبود و خواص اون 

دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم.. از یک طرف با وجود اینکه کلی پشتش جا هست وسط راه وایساده، از یه طرف هم اصلا رفتار اشتباه و خودخواهانه اش رو نمیخواد قبول کنه! صدای بقیه مردم بلند میشه: «خانوم این همه جا.. وسط راه وایسادی بلبل زبونی هم میکنی؟!» …

با خودم میگم: این خودخواهی و لجبازی تا کی میخواد بین ما رشد کنه. به چه دلیل بعضی وقتا با وجود اینکه می دونیم داریم راه رو اشتباه میریم و حق با دیگرونه، اینقدر روی اشتباه خودمون اصرار می کنیم؟ غیر از اینه که این خودخواهی کیفیت زندگی رو دائم داره واسه خودمون کمتر میکنه؟ ..

صدایی من رو از افکارم بیرون میاره. صدای آقای رانندهه: « ایستگاه “آرزو شهر”، ایستگاه “آرزو شهر”… کسی نبود؟» سریع از بین جمعیت رد میشم و از اتوبوس پیاده میشم. “بارون” بند اومده. به خودم میگم ای کاش خودخواهی هامون رو با خود برده باشه….

دسته‌ها: آموزشی

دیدگاهتان را بنویسید